فلک کور است و دل رنجیده در گور است
فلك كور است ودل رنجيده درگور است
صداي خنده....
زكوي دلبرم امشب صداي ساز مي آيد ,دلم بي وقفه مي سوزد,نمي دانم چرا؟وقت تنگ است ولي ترسم,قدم لرزان به سوي كوچه مي ايم وبا خود زير لب آهسته مي گويم:خدايا ترس من از چيست؟عروس جشن امشب كيست؟صداي هلهله با شيخ عاقل مي شود خاموش,صداي شيخ مي آيد :وكيلم من؟عروس خانم وكيلم من ؟صداي آشنا از اوست,مبارك نيست بگوييد دروغ است....آنچه شنيدم دروغ است,نگار من عروس جشن امشب نيست,ولي افسوس...صداي نعره ام در ساز مي ميردودامادش خوش و شاد از نگارم بوسه مي گيرد.
فلك كور است,خداي من زبان در اين زمان كور است,خداي من كه مي گويد كه مي گويد كه انسان ساكت و آرام بنشيند؟اگرمردم نمي دانند تو اي ناديده مي داني,همين دختر كه امشب بله مي گويد,قسم مي خورد عروس ماست,عروس حجله گاه ماست,چه شد آن عهدوپيمانش؟چه شد آن قسم هايش؟گمان دارم تو هم با نو عروس خويش گرم عشرت و نوشي ,اگر نه خدا اين صحنه را مي ديدوخاموش مي گرديد؟من امشب سخت بيمارم,رفيقان باده برداريد بياريدش به بالينم ,من امشب از همه بيزار بيزارم...مرا تنها با خداي خويش بگذاريد,شما اين را نمي دانيد عروسي را كه سوي حجله مي بينيدتا ديروز نگارم بود,در آغوشم قرارم بود,نمي دانم,همين امشب كنارم بود,جغدان امشب به روي بام من نمي خوانند,همين فردا اگر خورشيد پر گيرد,دلم تا اوج دل تنگي دوباره بال مي گيرد ,چرا اين آسمان امشب نمي بارد,براي گريه كردن يك بهانه لازم است,اين بهانه..پس چه مي خواهد دلم؟فلك كور است,دلم رنجوروحيران است,چرا مردم ره آن خانه را با شوق مي پويند؟در آن خانه به جز نفرت چه مي گويند؟نگارم شادوخندان است,دروديوارهاي كوچه چراغانيست ودر من حجله گاهي وسوسه باران,خداوندا:به دامادش بگو عهدش مبارك نيست,من امشب سخت بيمارم,من امشب از همه بيزار بيزارم..........